تبليغاتX
خدایا ازت گلایه دارم



سلام

خوب هستید من که دستم با تیغ مته سوراخ شده

دستم نمیتونم حرکت بدم ولی نیم سانتی سوراخ شده

فعلا یه مدت استراحت

یه نیمکت ویه قلم ویه کاغذ سفید

یه مرد تنها که دلش شده مثل کنده بید

توی دلش هزارتا غم هزارتا غصه ودرد

کی میدونه چی میکشه توی این شبهای سرد

هرکی اومد یه یادگار رو دلش گذاشت ورفت

کسی نفهمید حرفشو چی شد کجا گذاشت ورفت

رفیق اشکهای همه،سنگ صبور همه بود

نفرین هیچ کس و نکرد آخه دلش بی کینه بود

عاشقی رو بلد بود و کسی عاشقش نشد

هیچ کسی جز دل خودش محرم اسرارش نشد

وقتی که رفت حتی یکی واسه اون گریه نکرد

اشکی برای اون نریخت کسی اونو باور نکرد

فردا باران میبارد ببین لایق دیدنش هستی یا نه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط tanha   | 



سلام به همه خوب هستید اینقدر گیر دادید به ترانه غم

تا یکی از شاد ترینش رو براتون گذاشتم

بی قرارم بیقرارت عاشق اون نازه نگاهت

میمیرم واسه چشم سیاهت دلو بردی با نیم نگاهت
میشینم من چشم براهت منتظر هستم سر راهت
آخه من عاشقت هستم میمیرم واسه یه نیم نگاهت
جونو عمرم همه امیدم فدای خنده ی لبهات
بدون که من زودی میمیرم ببینم اشک تو چشمات
آخه تو هستی من آخه تو مستی من
آخه تو باد صبایی میوزی رو تن من
آخه تو واژه ی خوبی واسه ی ترانه ی من
اگه تو اینجا بمونی میمیری تنهایی من
زندگی با تو قشنگه آخه تو دلت یه رنگه
نمیشه به تو دروغ گفت دروغام پیشت بی رنگه
تو واسم مرهم دردی واسه ی این دل تنهام
آخه مثل تو ندیده این دل عاشق و رسوام

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط tanha   | 



سلام

راستش دیشب بعد دعا توسل همه رو دعا کردم جز

خودم خیلی هم گریه کردم تا این رو ننوشتم آروم نشدم

هر کی از دوستام اینو خوند یه جوری گریش گرفت  آخه یه

حس غریبی داره من که میخونمش گریم میگیره

پر از سکوت و ماتمم پر از گلایه و غمم
به کی بگم تنهام منم آخه خدا من بندتم

یه قلب ساده دارم و یه دل پر از شکوه و غم
به کی بگم آخه خدا آخه منم یه آدمم
منم میخوام خوش باشم و منم میخوام شادی کنم
آخه چیم از اونا کمه که حال من بده بده


یه روز خوش ندیدم و یه آه خوش نکشیدم
حتی توی خیالمم روی خوشی رو ندیدم
بگو چیکار کنم آخه خدا پر از غمم
تو دیگه تنهام نذار به آخر خط رسیدم
به آخر جنون مرگ آخر قصه درد
به قصه ای که میدونم مثل سکوت شب سرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط tanha   | 



سلام به همه مخصوصا به هیش که منو ازیاد

برده انشا الله که همیشه موفق باشی

 امیدوارمخوشبخت بشی

مگه میشه تو نباشی توی این ترانه من
تو خود واژه ی  عشقی توی این تنهایی من
آخه تو سنگ صبورم آخه تو دارو ندارم
تو بگو چیکار کنم من که باشی یه عمر کنارم
اگه تو پیشم نباشی دل من بهونه گیره
حرف از رفتن نگو که دل من بی تو میمیره
ای همه هستی و نیستیم به فدای تاره مویت
جون ناقایل این مرد به فدای روی ماهت
تو بیا کنار من باش تو بیا امید من باش
توی این شبهای سردم تو بیا همنفسم باش

نذار که تنها بمونم به خدا بی تو میمیرم
آخه من چشم انتظارم واسه تو یه بی قرارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط tanha   | 



میخوام تنها بشم اما دلم طاقت نمی یاره

واسه روزای دلتنگی دیگه بارون نمی باره

سر راه من تنها همه کور و کر ولالند

برم زیر کدوم ابرت که بر من ببارند

میخوام باور کنم عشق و ولی دنیام نمیزاره

آخه دنیام با من قهره منو تنهام میزاره

میخوام حس کنم روزی منم عاشق بودم

منم گریه میکردم توی شبهای تارم واسه تنها نگارم

میخوام اسمم بمونه میون اینهمه آدم

که من عاشقترین باشم فقط توی این عالم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط tanha   | 



سلام برات نوشتم چون میدونم یه روز میخونی وقتی که من

نیستم وتو هستی

دوستان من اگه خدا بخواد زمزمه ها رفتن دیگه حتمی شده

ولی میدونم زود زود دیگه شرم رو از این دنیا کم میکنم میرم

که همه راحت بشن فقط حلال کنید تا شعر آخر که براتون بذارم

بدرود

خداحافظ دوران کودکی من ---------------- خداحافظ عروسک ، آب ، خرس کوکی من

خداحافظ زمان با کبوترها پریدن ------------دویدن روی طاق آسمان را خواب دیدن

زمان گفتگوهای شبانه با ستاره ---------- جهانی ساختن با ابرهای پاره پاره

خداحافظ زمان آدمکهای خیالی ------------ زمان چیدن گلهای سرخ باغ قالی

خداحافظ تمام لحظه های مهربانی --------- زمان دوستیهای قشنگ آسمانی

زمان خوب قهر و آشتی با شاپرکها --------- سفر تا مرز دنیا ، همسفر با قاصدکها

خداحافظ زمان باور معنای خوبی ----------- سفر تا بام دنیا با خیال اسب چوبی

خداحافظ زمان بی بهانه شاد بودن --------- پر ازشوق و پر از عشق و پر از فریاد بودن

خداحافظ تمام خاطرات خوب و شیرین ------ خداحافظ بلور خاطرات ترد و رنگین

خداحافظ تمام سالهای خوب و زیبا --------- تو یک سوی و تمام سالها آن سوی دنیا

__________________
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط tanha   | 



سلام امیدوارم خوب باشید ببخشید دور میام آخه مرخصی

شهری نمیدن دوستان هرکی این مطلب رو میخونه برا شادی روح

پدر آبجی معصومه یه فاتحه بفرسته ممنون میشم یا حق

خدا خودت یه لحظه رو به جای من زندگی کن

ببین چقدر زجر میکشم به جای من بندگی کن

 زندگیمو تجربه کن به حال من گریه بکن

شبها تو خوابت ای خدا اسم اونو زمزمه کن

بجای من تو اشک بریز برای اون گریه بکن

ببین که من چی میکشم حال منو نگاه بکن

اگه دروغ میگم خدا همین حالا مرگم بده

 حتی اگه این شعر من پراز گناهست نفس نده

خدا چقدر من صبر دارم جنس دلم آخه چیه

که روزی صدتا غم بیاد ندونم دلیلشون چیه

خدا خودت باید بدی جواب این سوالمو

یا که حاجتم بده یا که راحت کن منو

زندگی واسم تموم شده آخه دلم خسته شده

راهی واسم نذاشتی تو عشقم فراموشم شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط tanha   | 



 

اگه قرار باشه یه روز یکی تو این دلم بیاد

دلم رو ازجاش میکنم کسی ندونه جاش کجاست

کسی نمیتونه بیاد جای  تورو بگیره

حتی نمیزارم بیاد که دستامو بگیره

دیگه همین روزاست که من شعرآخر و بگم

دلیل این همه غم و واسه ی آدما بگم

اگه یه روز تو تنهایم به تو دیگه فکر نکنم

بدون که روز آخر به رفتنم فکر میکنم

اگه چشام اشکی نریخت بدون جشام سویی نداشت

اگه صدام نایی نداشت بدون جونم نایی نداشت

میخوام اینو خوب بدونی تویی دلیل زندگیم

هرچی دارم فدای تو تویی تموم زندگیم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط tanha   | 



 سلام امروز یکی از شعرهای گل سرخیم رو تقدیم

تمام مادران ایران زمین میکنم وبخصوص  تقدیم به

 مادر خودم و مادر شما

امشب مسافری در راه است

به خیال مادرش نور امیدش در راه است

مسافر در راه ما نوزادی کوچک و زیبا

هدیه ایست از طرف خداوند تبارک تعالی

دردهای مادر شروع شده

مادربزرگ وزن همسایه بالا سرش جمع شده

به خیال همه عصای دستش بدنیا آمده

بی خبر بودند که عجل جانش از راه رسیده

سالها گذشت ونوزاد ما بزرگ شد

تا که به این سن رسید دق مرگ شد

سال برداشت مادر که رسید

نوزاد ما غرور مردیش از راه رسید

ازیاد برد آن خون جگر خوردن مادررا

یاد گرفت طعنه و دشنام مادررا

مادر هرچه محبت کرد آخرش بی فایده بود

خواست که نفرین کند دلش راضی نبود

خدا نظاره گر به کار این بچه

جواب کارش را گذاشت در سرنوشت بچه

بعد چندی نوزاد ما به خیالش مرد شده

احساس تنهاییش بیشتر شده

به فکر ازتنها درآمدن ودوتا شدن

که اینکارش باشد نشانه ی مرد شدن

گذشت و به خیالش مرد شد

ازتنهایی در آمد واز مادرش جدا شد

گذشت وبعد چند سال وقت مسافر اوشد

به خیالش فرشته ای وارد زندگی او شد

نمی دانست که اسباب مجازاتش رسیده

به خیال خوش خیالی نوگل باغش رسیده

بعد چندسال نوزاد نوزاد ما بزرگ شد

آیینه ای برای کارهای بد نوزاد ماشد

آیینه ای که نشان میداد اشکهای مادرش را

آن طعنه و دشنامهای مادرش را

((هرچه کنی به خود کنی گرچه نیک وبدکنی))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط tanha   | 



سلام  امیدوارم حالتون خوب باشه واز

این شعرم خوشتون بیاد

خیال نمیکردم یه روز بخوای منو ترکم کنی

یامنوتنها بذاری چشامو بارونی کنی

چه کری دادی دست من که قلبمو شکستی

گناه من چی بود بگو که عهدمونو میشکنی

واسه ی چی میخوای بری منوتنها بذاری

که اینجوری دست ردو به سینه من میزنی

جواب این کاراتوآخرباید تو پس بدی

که اینجوری دل منو به راحتی تو میشکنی

نمیدونم واسه ی چی دلت جنس دلت ازسنگ شده

که قلب پرمحبتت دیگه پراز کینه شده

نمیدونم واسه ی چی دلت ازم خسته شده

حرفای با احساس تو دیگه پر از طعنه شده

یه کمی احساس منو تورو خدا باور بکن

این التماسای منو تورو خدا قبول بکن

چرا تو باور نداری که عشق من فقط تویی

دلیل بودن منو دارو ندار من تویی

اشکامو تو نگاه بکن رو گونه هام سرازیرند

از فکر رفتن در بیاچشام دیگه سو ندارند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط tanha   | 



مدل لباس