تبليغاتX
خدایا ازت گلایه دارم



میخوام تنها بشم اما دلم طاقت نمی یاره

واسه روزای دلتنگی دیگه بارون نمی باره

سر راه من تنها همه کور و کر ولالند

برم زیر کدوم ابرت که بر من ببارند

میخوام باور کنم عشق و ولی دنیام نمیزاره

آخه دنیام با من قهره منو تنهام میزاره

میخوام حس کنم روزی منم عاشق بودم

منم گریه میکردم توی شبهای تارم واسه تنها نگارم

میخوام اسمم بمونه میون اینهمه آدم

که من عاشقترین باشم فقط توی این عالم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط tanha  | 



سلام به تمام دوستان و علاقمندان وبلاگ خودم

راستش یه خبر ویژه برا همه شما دارم اونم اینکه کتاب دومم رو میخوام تکمیل کنم

وبه بازار بفرستم

چون حمایت کننده مالی ندارم و بدون مجوز مجبورم روانه بازار کنم یه کمی طول میکشه

تو این کتاب برای مقدمش از ۵سال رابطه درست که با دخترا داشتم نوشتم و کی بودم و

 چی شدم نوشتم وادامه کتاب ۵۰تا از ترانه های دلتنگیم نوشتم فقط امیدوارم مثل کتاب

اول خوب فروش بره انشاءالله شما هم دعا کنید

البته ۱۵ تا از کارام رو برا خوندن انتخاب کردن ۴تاش آلبوم جدید آقای مهدی مقدریان

۵تاش مهران و۳تاسام و۳تای دیگه حامد قراره بخونه

اسمشم دلتنگیهای من ۲ اگه خدا بخواد برا خریداری یاسفارش کار با شماره

۰۹۱۳۸۸۵۲۱۹۰یا با ایمیل del_tang80@yahoo.com    يا sangdel73@yahoo.com 

خريداري كنيد

حدود دو ماه ديگه اين كتاب چاپ ميشه يا حق موفق وپيروز باشيد

محمدرضا حيدري۱۳۸۸/۰۷/۰۷

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط tanha  | 



سلام برات نوشتم چون میدونم یه روز میخونی وقتی که من

نیستم وتو هستی

دوستان من اگه خدا بخواد زمزمه ها رفتن دیگه حتمی شده

ولی میدونم زود زود دیگه شرم رو از این دنیا کم میکنم میرم

که همه راحت بشن فقط حلال کنید تا شعر آخر که براتون بذارم

بدرود

خداحافظ دوران کودکی من ---------------- خداحافظ عروسک ، آب ، خرس کوکی من

خداحافظ زمان با کبوترها پریدن ------------دویدن روی طاق آسمان را خواب دیدن

زمان گفتگوهای شبانه با ستاره ---------- جهانی ساختن با ابرهای پاره پاره

خداحافظ زمان آدمکهای خیالی ------------ زمان چیدن گلهای سرخ باغ قالی

خداحافظ تمام لحظه های مهربانی --------- زمان دوستیهای قشنگ آسمانی

زمان خوب قهر و آشتی با شاپرکها --------- سفر تا مرز دنیا ، همسفر با قاصدکها

خداحافظ زمان باور معنای خوبی ----------- سفر تا بام دنیا با خیال اسب چوبی

خداحافظ زمان بی بهانه شاد بودن --------- پر ازشوق و پر از عشق و پر از فریاد بودن

خداحافظ تمام خاطرات خوب و شیرین ------ خداحافظ بلور خاطرات ترد و رنگین

خداحافظ تمام سالهای خوب و زیبا --------- تو یک سوی و تمام سالها آن سوی دنیا

__________________
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط tanha  | 



سلام امیدوارم خوب باشید ببخشید دور میام آخه مرخصی

شهری نمیدن دوستان هرکی این مطلب رو میخونه برا شادی روح

پدر آبجی معصومه یه فاتحه بفرسته ممنون میشم یا حق

خدا خودت یه لحظه رو به جای من زندگی کن

ببین چقدر زجر میکشم به جای من بندگی کن

 زندگیمو تجربه کن به حال من گریه بکن

شبها تو خوابت ای خدا اسم اونو زمزمه کن

بجای من تو اشک بریز برای اون گریه بکن

ببین که من چی میکشم حال منو نگاه بکن

اگه دروغ میگم خدا همین حالا مرگم بده

 حتی اگه این شعر من پراز گناهست نفس نده

خدا چقدر من صبر دارم جنس دلم آخه چیه

که روزی صدتا غم بیاد ندونم دلیلشون چیه

خدا خودت باید بدی جواب این سوالمو

یا که حاجتم بده یا که راحت کن منو

زندگی واسم تموم شده آخه دلم خسته شده

راهی واسم نذاشتی تو عشقم فراموشم شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط tanha  | 



 

اگه قرار باشه یه روز یکی تو این دلم بیاد

دلم رو ازجاش میکنم کسی ندونه جاش کجاست

کسی نمیتونه بیاد جای  تورو بگیره

حتی نمیزارم بیاد که دستامو بگیره

دیگه همین روزاست که من شعرآخر و بگم

دلیل این همه غم و واسه ی آدما بگم

اگه یه روز تو تنهایم به تو دیگه فکر نکنم

بدون که روز آخر به رفتنم فکر میکنم

اگه چشام اشکی نریخت بدون جشام سویی نداشت

اگه صدام نایی نداشت بدون جونم نایی نداشت

میخوام اینو خوب بدونی تویی دلیل زندگیم

هرچی دارم فدای تو تویی تموم زندگیم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط tanha  | 



 سلام امروز یکی از شعرهای گل سرخیم رو تقدیم

تمام مادران ایران زمین میکنم وبخصوص  تقدیم به

 مادر خودم و مادر شما

امشب مسافری در راه است

به خیال مادرش نور امیدش در راه است

مسافر در راه ما نوزادی کوچک و زیبا

هدیه ایست از طرف خداوند تبارک تعالی

دردهای مادر شروع شده

مادربزرگ وزن همسایه بالا سرش جمع شده

به خیال همه عصای دستش بدنیا آمده

بی خبر بودند که عجل جانش از راه رسیده

سالها گذشت ونوزاد ما بزرگ شد

تا که به این سن رسید دق مرگ شد

سال برداشت مادر که رسید

نوزاد ما غرور مردیش از راه رسید

ازیاد برد آن خون جگر خوردن مادررا

یاد گرفت طعنه و دشنام مادررا

مادر هرچه محبت کرد آخرش بی فایده بود

خواست که نفرین کند دلش راضی نبود

خدا نظاره گر به کار این بچه

جواب کارش را گذاشت در سرنوشت بچه

بعد چندی نوزاد ما به خیالش مرد شده

احساس تنهاییش بیشتر شده

به فکر ازتنها درآمدن ودوتا شدن

که اینکارش باشد نشانه ی مرد شدن

گذشت و به خیالش مرد شد

ازتنهایی در آمد واز مادرش جدا شد

گذشت وبعد چند سال وقت مسافر اوشد

به خیالش فرشته ای وارد زندگی او شد

نمی دانست که اسباب مجازاتش رسیده

به خیال خوش خیالی نوگل باغش رسیده

بعد چندسال نوزاد نوزاد ما بزرگ شد

آیینه ای برای کارهای بد نوزاد ماشد

آیینه ای که نشان میداد اشکهای مادرش را

آن طعنه و دشنامهای مادرش را

((هرچه کنی به خود کنی گرچه نیک وبدکنی))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط tanha  | 



سلام  امیدوارم حالتون خوب باشه واز

این شعرم خوشتون بیاد

خیال نمیکردم یه روز بخوای منو ترکم کنی

یامنوتنها بذاری چشامو بارونی کنی

چه کری دادی دست من که قلبمو شکستی

گناه من چی بود بگو که عهدمونو میشکنی

واسه ی چی میخوای بری منوتنها بذاری

که اینجوری دست ردو به سینه من میزنی

جواب این کاراتوآخرباید تو پس بدی

که اینجوری دل منو به راحتی تو میشکنی

نمیدونم واسه ی چی دلت جنس دلت ازسنگ شده

که قلب پرمحبتت دیگه پراز کینه شده

نمیدونم واسه ی چی دلت ازم خسته شده

حرفای با احساس تو دیگه پر از طعنه شده

یه کمی احساس منو تورو خدا باور بکن

این التماسای منو تورو خدا قبول بکن

چرا تو باور نداری که عشق من فقط تویی

دلیل بودن منو دارو ندار من تویی

اشکامو تو نگاه بکن رو گونه هام سرازیرند

از فکر رفتن در بیاچشام دیگه سو ندارند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط tanha  | 



سلام دوستان من اومدم مرخصی

امروز مطلبی رو که بهتون قول دادم کامل کردم

 تقدیم به عزیزی که جز خوشبخت

 شدنش چیزی برام مهم نیست وتقدیم به تمام دختر

پسرای عاشق یا حق پیروزو موفق باشید

یارجدید مبارکت عشق جدید مبارکت

فکرمنو دیگه نکن دعای من پشت سرت

دعایی از خیر وخوشی بدرقه ی راهت باشه

بودنتون کنارهم الهی که بخیر باشه

سخته واست بجای من یکی دیگه کنارتو

کاریش نمیشه کرد عزیز این بوده سرنوشت تو

قسمت نبود با من باشی غصه نخور ای نازنین

حتما اون از من بهتره برو باهاش ای بهترین

برو که لایق هم ایدپشت سرت نگاه نکن

چشمای من بارونی اند نگاه به چشم من نکن

ازسرشوق اشک میریزم واسه ی خوشبخت شدنت

کاری نمیتونم کنم بجز دعاپشت سرت

درست که بعدتومن خیلی غریب وبی کسم

ولی بدون تا زنده ام جاتو به هیچ کس نمیدم

یا حق که تو تنها برایم ماندی شکرت می گویم چون خالق منی

 الهی مرا آن کن که با مجنون کردی

که میخواهم اسمم را در میان عاشقان جاودانه کنم

الهی آمین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط tanha  | 



سلام دوستان من اومدم الان مرخصی ام

راستش میخواستم براتون شعر بذارم ولی                                           این مطلب دیشب به خاطرم اومد برا خودم که

خیلی پرمعنی وزیباست امیدوارم خوشتون بیاد

((روزی آفتابی مردی خسته وکوفته نگاهش

برتکه سنگی جدا ازتخته سنگ افتاده بود افتاد

مرد خسته وکوفته با پای برهنه خود را به تکه سنگ

رسانید اونو جلوی خودش گرفت و پرسید

اینجا چکار میکنی تکه سنگ جواب نداد مرد پرسید

چرا جدایی؟تکه سنگ به یکباره از وسط دو نیم شد

مرد بغض اش ترکید))

((و این آخر بی معرفتی است که میگویند سنگ

اخساس ندارد))

و ای عزیزتر از جانم خواستم دوباره با تو باشم

ولی دیدم آرامش تو در خطر است همین را بدان

که هنوز که هنوزه منتظر معجزه ام شاید تو بیایی

وشاید من ولی بدان همیشه درقلب منی و

دوستت دارم     تقدیم به بهانه زندگیم (هیش)

             جاسم سلام زنگ میزنم گوشیت خاموش خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط tanha  | 



سلام دوستان این آخرین مطلب من هست چون دارم میرم سربازی

این شعر رو دیشب نوشتم

باز بابا امد دستهایش خالی چشمهایش خسته

مادر را ببین از غم چشمهایش رنگ سرخ بسته

باز شب است و مثل هر شب وقت خواب

بی غذا واشک در چشمان به زیر رختخواب

بچه ها رنگشان زرد گشته

نگاهشان به دستان خالی پدر نقش بسته

پدر شرمسار از نگاه بچه ها

کمرش را ببین شکسته شد از نگاه بچه ها

مادر را ببین گریان و بیقرار

دستهای نرمش را ببین از ترک شده مثل نیزه زار

چراغها خاموش شد چشمها بسته شده

شانه های پدر را ببین از گریه لرزان شده

پسرک بیدار شد رو به بیرون میکند

خانه ی همسایه را با اشک نظاره میکند

بچه هایش خندان پدرشان خوشحال

مادرشان را ببین چه خوب است وسر حال

پسرک رو به آسمان اشکهایش سرازیر میشود

خواست که فریاد زند دید پدر بیدار میشود

پسرک چاره ای جز خاموش کردن خود ندید

صبح که شد پسرک را هیچ کس دیگر ندید

دوستان اگه کسی مایل بود که کتاب منو بخره

با این ایمیلsangdel73@yahoo.com یا به شماره

۰۹۱۳۲۸۵۶۵۷۸تماس بگیره قیمت کتاب ۵۰۰۰تومان

۱۰۰بیشتر چاپ نکردم موفق باشید با خدا باشید

و عاشق نباشید یا حق

محمدرضا حیدری ۲۷/۱۲/۸۷

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط tanha  | 



مدل لباس